تبليغاتX
|جام جم|


|جام جم|

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ----- آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد





















مطلب را همان ۸ آبان نوشته بودم اما خواستم عکسی هم کنارش باشد اما نشد!۸ ماهی از گزارش افروز اسلامی پیرامون چگونگی استخراج تقویم می گذرد.همان گزارشی که ذهن همه را معطوف کرد به ۸/۸/۸۸.انواع و اقسام استفاده ها و سو استفاده ها از این تاریخ جالب به عمل آمد.قرین شدن ۴ عدد در تقویم خورشیدی فقط ۹ بار در هر قرن رخ می دهد خب.الان استفاده نکنم کی استفاده کنم.در فکرم از اینکه اگر قرار بود از ۹/۹/۹۹ هم سالی بزرگتر می داشتیم موسسات باز هم سر کیسه را شل می کردند؟!اما جدای از همه ی این ها قشنگی این تاریخ آن بود که هشتی دیگر را هم در کنارش داشت...یا اصلا شاید همه ی این ۴ تا هشت به بهانه ی آن هشت اصلی اینطور گرد آمده اند.

"مولای من آن سید غریبی است که در کاخ مامون...علی ماند."

دلم نمی آید سلامش ندهم:

"اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک"

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:23 توسط عباس نژاد| |

چهار پنج سال پیش بود که کانونی ها گفتند نامه ای بنویس برای دعوت.محفلی بود برای بزرگداشت"آدم کوچیک ها".ما با دل و زبان کودکانه نوشتیم برای ... نمیدانم فقط نوشتیم که برسد به دست یکی ترجیحا از صنف کودکان.چندی بعد نامه ای آمد از "افسانه شعبان نژاد" پاسخ نامه ام بود.گفت ممنون از نامه تان نتوانستم بیایم اما دوستتان دارم و اینها!

"۱۶مهر" امسال اولین سالی بود که حق من نبود جشن بگیرم "روز جهانی کودک" را.وقتی منشور سازمان ملل را دادند بخوانیم در تشریح "حقوق کودکان" هر زیر۱۸ ساله ای کودک تعریف می شد.برخلاف خیلی از ما که فقط مهدکودک ها را به تصویر می کشیم این روزها.چه منشور زیبایی بود.بهشت می کرد دنیای کودکان را اگر عمل می شد به آن.قدر بدانیم زلال کودکی درونمان را و پاس بداریم ظرافت دل آیینه ای کودکان را که بازتاب جلوه ای از خداست.

"خدای عزیز! اگه به من یه چراغ جادو مثل علاءالدین بدی من به تو هرچی که بخوای میدم البته به جز پولم و بازی شطرنجم"

"از کتاب نامه های بچه ها به خدا...برگردان: دل آرا قهرمان"

چقدر ساده اما زرنگ اند این دردانه ها...علاءالدین زندگیشان ـ خداشان ـ را خریدند به بهای همه ی آرزوهاشان...همه ی دست رنجشان....به قیمت هرآنچه دارند جز پول و شطرنجشان

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:58 توسط عباس نژاد| |

از پست قبلی تا به الان مدام کاسه ی فکرم پر و خالی شد...از هفته ی دفاع مقدس و بغلی از نا گفته هاش تا اول مهر و همهمه ی بچه هاش...از روزهای اول دانشگاه و حس غریب کلاساش تا روز جهانی سالمند و عصای پر مهر آدماش...واسه همشون حرف داشتم اما قلمم مثل فکرم...خوب خط نمیداد!

دلم میخواست از عطش دبستانیا بنویسم...از قمقمه هایی که چه مشتاقانه پر و خالی میشدن.از کتابایی که لباساشون به زینت منگنه دکمه میشد.از اول دفترایی که خط خوش میبینن و آخر جزوه هایی که رقص ناجور نوشته هامونو رو دوش سفید صفحه هاشون تحمل می کنن.درست مثه ما آدما که اول کار خوبیم و خوشرو اما به محض اینکه رو صفحه ی دل سفید دیگران هی مشق میشیم یواش یواش بدخط میشیم و بدخلق.

دلم میخواست تعریف کنم از حس عجیب دانشجوها...از تکاپوی ثبت نام تا پرس و جوی خصایل استاد.دلم میخواست از دستهای روی سینه بنویسم از انتظارهای ۴۵ دقیقه ای رویت استاد! از خوابگاهای سوت و کور تا خوابگاهی های پر شر و شور.از حس غریب اختلاط تا زیرچشمی های بی استدلال.بنویسم از شمایل و خصایل آدمها که چه نو شده بودند قدر یک تست کنکور وقت میخواست تا به یاد بیاوریشان.دلم گرفت از اینکه یهو فکر کردیم چقدر بزرگ شدیم ماها!

دلم میخواست بنویسم از پدربزرگها...مادربزرگها.آنانیکه زود می روند وقتی تو کوچکی.اما چه حیف هنوز که کیسه ی فکرم پر از سوالهای عجیب است.سوالهایی که جوابش در دکان بابا بزرگ است و در چارقد خال خال مادر بزرگ.چه حیف که زود رفتند وقتی من نفهمیدمشان...وقتی هنوز چپ چپ نگاه می کردمشان.حالا از آنها فقط چرتکه ای مانده و بوی معطر تسبیحی!

دلم میخواست بنویسم از آدمهای خوب...از دفاع مقدسیها...از من همینقدر بپذیرند که بگویم:"کجایند مردان بی ادعا"

انگار از همه چی نوشتم...ناخودآگاه

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:1 توسط عباس نژاد| |

یه مدته طولانیه رغبت نمی کنم تلویزیون ایران و ببینم.اهل گشت و گذار ماهواره ای هم نیستم.راستش ترجیح میدم به روزنامه ها اکتفا کنم.پای قاب تصویر تلویزیون نشستن و به حرفایی که دیگه نه به خوب و نه به بد بودنش میشه اعتماد کرد گوش ندم بهتره.دلم میخواد درک کنم دور و برم رو اما به دور از دروغها و دغلها...سوای جانب داریها و ندانم کاریها. 

سریال پر مخاطب "دادگاه انقلابیون مخملی" هنوز ادامه داره.بعد اینکه طیف جالبی از سیاسیون محاکمه شدن گمون کردم سناریو هم تموم شد.چند شب پیش یه قسمت دیگش پخش شد.جمله ی قشنگی گفت جناب قاضی به این مضمون:"واسه اینکه حرمت دیگرانی که در جلسه نیستند و اتهامی هم بهشون وارد نیست حفظ بشه از انتشار نام و نشان متهم یا کسانیکه نامشان توسط متهمین برده میشه خودداری کنید."جمله بس نغز و دلکش بود اما...آقای قاضی فراموش کرده بودین این جمله رو تو جلسه ی دیگر متهمین بگین؟ آقای محترم قاضی ‌ِبردن نام ۴ وبلاگ نویس ناشناس بد بود یا افشای نام و نشان مردانی که سالهای سال پستهای کلیدی رو تو کشور داشتن؟اگه انتشار نام آنانیکه اتهامی متوجهشان نیست بد است پس چرا در دادگاه سیاسیون این مهم عملی نشد؟جناب قاضی اگر حفظ آبروی مومن و حفظ حقوق شهروندی مسئله ای حیاتی است پس چرا بی عدالتی در صحن قضاوت اسلامی؟درست که هنگام نام بردن متهمان صدای متهم بوق میشد اما جالب و خنده دار آنکه این ها فعالان ستاد "م.م" بودند.چه کار سختی ست میان ۴ کاندیدا یافتن آنی که "م.م"است.این "خیمه شب بازی" برای چیست و برای کیست؟خوشم احساس مسئولیتی که بازتان داشت از افشای نامها.نام بردن به وضوح اگر عیب پنداشته شد بگو"م.م".اصلا هرجا کم آوردی بگو "م.م" گوینده.

کاش مولایم علی(ع) بود تا نشانشان دهد رسم مروت و عدالت را...کاش بود تا معلومشان می کرد طریق حق و صداقت را...کاش بود تا درسشان میداد راه اصل قضاوت را.او نیست اما سیره اش هست...

خدایا!به حق امام بر حق اجابت کن در حقمان نجوای همیشگی رمضانمان را که :

"اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین"

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:23 توسط عباس نژاد| |

ماه رمضون تو هر محله که میری بوی گوشت و نخود و آش و حلیمه.میگم آدم رمضون رو بزنه تو کار"حلیم فروشی" و دم عیدی بره تو خط"سبزه و ماهی"پول یه سالش تامینه.چشم به مادیات که ببندیم میرسیم به اصل مطلب....همون چیزی که دستمو برد به نوشتن این مطلب.

رمضان ۱۴۳۰ نرمک نرمک اومد و تند تند داره میره.شبای قشنگ قدر رفت و من موندم و خدای من و لطفی که تو این شبا بهم کرد.چه خوبه یه دم افطر هم بریم درون مغازه ی "حلیم" همون فروشگاه خدا.کاسه ی گدایی بگیریم بالا...از خدا چشمه ای از حلمش از علمش از رحمش از صفات قشنگش طلب کنیم.اگه مسگری دلتون کاسه ی حاجت و نیازتون رو ساخت همه رو ( ما رو ) هم دعا کنین. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:26 توسط عباس نژاد| |

یه مدت تو شرمندگیه تاخیر و تو جستجوی دلیل نبودن و تو علت دیر سر زدن هام غرق بودم.میومدم اینجا دلم پر حرف بود و قلمم پر جوهر.اما نمیشد بنویسم...همینجوری الکی!لطف همه ی دوستای خوبم که می گفتن چرا نمی نویسی وادارم کرد یه کم فکر کنم چی شد که قلم وبلاگ از دستم افتاد؟! اما امشب انگار جواب گرفتم.

درسته دلت از خیلیا پره!درسته بابت خیلی چیزا ناراحتی!درسته خیلی وقته پریشونی و تو کوچه های فکرت بی جواب موندی...اما امشب که نتیجه ی کنکور شادت کرد بیا بنویس.اومدم بنویسم...

یادم نبود آخرین مطلب کی بود و چی نوشتم...اصلا از کی نوشتم؟دیدم مال ۱۳ رجبه.الانم که ۲۰ رمضونه.این معادله ی کوچیک واسه من کلی معنا داشت.شبی که اومدم جواب محبت خدا رو تو یه واسطه جستجو کنم انگار جواب گرفتم.جواب معادله مو فهمیدین؟واسطه مو شناختین؟

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:33 توسط عباس نژاد| |

با سیزده آمدی و با نام خدا

اما نشنیدند سخن های تو را

تو عقربه ی سیزدهی کی گنجی؟

در ساعت زنگ خورده ی آدمها

شرمنده ام اگر میلادت را جشن می گیرم اما هنوز توفیق تورق نهج البلاغه ات نصیبم نشده.

شرمنده ام اگر تو را پیشوا می خوانم اما از تو دور شدم.

شرمنده ام اگر تو خوبی و من نتوانسته ام ذره ای چون تو باشم.

نمیدانم آیا این عهد نیز چون دگر عهدها گسسته خواهد شد یا نه؟نمیدانم این بار طناب دلمان را چقدر محکم گره زده ام.نمیدانم اصلا می پذیری ام یا نه؟

اما به مهربانی تو و مرحمت خالقت ایمان دارم و همین مرا بس که چون آهویی تیز پا و چون کبوتری سبک بال آغوش گرم امیر را جستجو کنم.طریق دل را با مسیر دل آرایت هم سو کنم.و خود ناچیزم را چون تو پرورانم که همه چیز شوم.این بار کوله پشتی ایمان به آنچه می گویم را یدک می کشم...لطف تو در سر می پرورانم...و مهر خداوندگار را در کوچه پس کوچه های دل احساس می کنم.کمکم کن...این بار می خواهم علوی بودن را عملی کنم.

مثل تو خوب بودن را...خوب ماندن را...خوب رفتن را بیاموزم.

چون تو عدالت را...صداقت را...مروت را بچشم.

مانند تو عبادت را...اخلاص را...دلدادگی به هدف را تجربه کنم.

شبیه تو خوب فکر کردن را...خوب اندیشیدن را...خوب عمل کردن را یاد بگیرم.

می خواهم...کمکم کن...من که گفتم:

"یا علی"

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:33 توسط عباس نژاد| |

یک عده می پرسند کجایی؟نیستی یه مدت. لطفا درکم کنید که نمی شد بیایم.

یک عده می پرسند کنکور چطور بود؟ لطفا نپرسید این سوال رو چون جواب واضح ندارد.

یک عده می پرسند آسان بود کنکور؟ لطفا نفرمایید آخر با کدامین سنگ محک وزنش کنم؟

یک وجدان در درونم می گوید چگونه تحمل کردی این ۶ ماهه رو؟ لطفا نپرس چه بر من گذشت.

یک دل در سینه ام می گوید هنوز دوست بدار آنانی را که دوستت داشتند یا دارند. لطفا دل جان!دوست بدار.

یک زبان در دهانم می گوید عذرخواهی کن از نبودن ها. لطفا عذرم بپذیرید.

یک حس در وجودم می گوید حیف شد سوژه ای چون انتخابات دهم از دستت پرید. لطفا این چنین حسی نکن وجود من.

یک وجود چون من می گوید بگو فقط خدا. لطفا باور کن این را...اینکه فقط خدا...

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:23 توسط عباس نژاد| |

سلام.دوستان گرانقدر و همراهان بلاگی امیدوارم تندرست و شادکام باشید.

اگر با تاخیری طولانی به محضر رسیدم صمیمانه عذر خواهی می کنم.بلاگفا از منزل باز نمیشد!!!و توفیق ارادت نصیب نمیگشت.در راه کنکور چند صباحی به حضور نخواهم رسید.اگر تا بدین جا کوتاهی سر زد عفو کنید.

منتظر دعاهای پر از مهر شما هستم.یک سالگی وبلاگم هم مبارک.سال نوی شما هم سرشار از کامیابی و موفقیت.

التماس دعا...

یا حق

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:9 توسط عباس نژاد| |

 

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

سالها طلبت کردم بی آنکه تو را بشناسم ودل به تو سپردم بی آنکه ببینمت.دنیا را که می نگرم همه مکر است و جنگ است و دو رویی.از آن همه خوبی که تو داری اینجا دور و بر من چندان خبری نیست.اماما ۱۱۷۰ سال است امامی و ندیدمت.

طاقتم به سر آمد مهربانم.

من می خوانم "اللهم عجل لولیک الفرج" تو بگو: آمین.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:16 توسط عباس نژاد| |


Design By : Night Skin